شنبه بیست و سوم شهریور 1387
مي خواهند
مرا از كودكي ام بدزدند
آن جا كه
بر بالاي تپه درختي ايستاده بود
با بندهايي كه دخيل اش بسته بودند
مرا
در درسهايم ياري مي داد
كتابهاي ديني
آن روز
با آن خداي مهربان
فراموشم شدهاست
مرا مي دزدند
با شكلات
برنج
و كيكي كه حرفهاي من
روي آن نوشته نشده است
شايد نتوانم
اين حرفها را نخوانم
ولي مادربزرگ را از يادم نمي برم
دهانش باز و بسته مي شد
خداي من
هيچ صدايي از آن شنيده نمي شود
مرا از كودكي ام دزديده اند
به خاطر دهكدهاي كه يك روز
آن را
برايم به ارمغان بياورند
***
نوشته شده توسط مبارک نصیری در ساعت 17:0 | لینک
|
