تبليغاتX
پیامبر مهر
شعر و گاهی نثر

مي خواهند

مرا از كودكي ‌ام بدزدند

آن جا كه

بر بالاي تپه درختي ايستاده بود

با بندهايي  كه دخيل اش بسته بودند

مرا

در درس‌هايم ياري مي داد

كتاب‌هاي ديني

آن روز

با آن خداي مهربان

فراموشم شده‌است

مرا مي دزدند

با شكلات

برنج

و كيكي كه حرفهاي من

                              روي آن نوشته نشده است

شايد نتوانم          

اين حرف‌ها را نخوانم

ولي مادربزرگ را از يادم نمي برم

دهانش باز و بسته مي شد

خداي من

هيچ صدايي از آن شنيده نمي شود

مرا از كودكي ام  دزديده ‌اند

به خاطر دهكده‌اي كه يك روز

آن را

برايم به ارمغان بياورند

           ***

نوشته شده توسط مبارک نصیری در ساعت 17:0 | لینک  |