تبليغاتX
پیامبر مهر
شعر و گاهی نثر

                                                         « به یاد خرمشهر»

 

بگذار

آبشخورما

همین چشمه باشد

داستانِ آدم، رفتن نیست

درمداری چرخیدن است

خط- نوشته هایی دور افتاده

از ذهنی غریب

همسایه یِ جاده به جاده یِ تو

به بهانه یِ مردی که در تو می گریست!

خلوت شط

هرم فصلِ خرما!

دخترِ قشنگ

برادرم عاشقت شده بود!

با نخل هایِ بلند

وشطی که قایق ها را

با خودش به آن طرفِ رودخانه می برد

کهنگی پاها

دست های خالی

سبدهایِ پر از رطب

این ها کارگرانی هستند

که بار خالی می کنند

بار پنبه

وبوقِ سرکشِ کشتی ها در دور دست

و تو شاد از پولی هایی که

درجیب های کوچکت قایم می کردی!

من و برادرم برگشتیم

تو ماندی و

آدم هایت

بانخل های بلند!

می گویند

هرچند سال یک بار

غارتت می کنند

یادت هست

دوباره پست آوردند؟

آمدم

جاده به جاده ی ِ تو

به بهانه ی زنی که در تو می گریست!

                      ***

 

 

 

 

نوشته شده توسط مبارک نصیری در ساعت 11:42 | لینک  |