گاه
بايد
غمگين ترين ترانه هايت را بسرايي
در مرگ شبانه ي يك گناه
تن بلورين تو
در آغوش اين مرد
چه مي كند
گناه را
دو باره
نگاه كردن
شيوه ي كدامين
شيطان نابخردي ست
بر ناداني تو گريه مي كنم
برهنوزخودم
بر كاغذ پاره هاي اين ديار
كه بجاي گرسنگي
كوس رسوايي تو مي زند
***
میان اتاقی
با در های بسته
پرنده ای که از نادانی
به این جا پناه آورده بود !
***
با خون قلم
آبی نوشتم
دوستت دارم
سرش را بلند کرد و گفت:
شوخی نکن
من هم
دلم برای تو تنگ شده بود
ما هیچ وقت
حرف هایمان را
برای دیگران نمی زنیم
وقتی حرفی نمیزنی
آن را روی کاغذز
قایمش می کنی
***
دوست دارم
یک بار دیگر
کتابت را
دوباره بنویسی
خطی، الفی
نقطه ای ....
نبودی تو
تا من
داستان زندگی ام را
از کجا
شروع کنم
قدر آزادی نمی داند
کبوتری
که به قفس کفتر بازی
عادت کرده است
تو را به خانه ام می خوانم
پشت پنجره
تاریکی ست
باران
از وعده های بی موقع اش
می ترسیم
مترسکی
گندمبانمان شده است
آهسته
می خواند کلماتی
که می کشدشان
سر صلاه
مثل جاده ای
که می رود
آن سوی دره ها !
***
دلتنگی هایم را
می آورم پیش تو
این جاده
ستاره های قشنگی دارد
بوی پاییز
می پیچد
توی نفس های شاعری
که شعرهایش تمام شده است
مردی زندانی خودش
می بافم طنابی
برای دختری که عاشقم شده بود!
***
