تبليغاتX
پیامبر مهر
شعر و گاهی نثر

خدا را

بی خود بزرگش نکنیم

مردم خودشان

باید

ایمان بیاورند

توی شکم ماهی

پیغمبری

الکی

قایم شده بود!

                 ***

نوشته شده توسط مبارک نصیری در ساعت 11:17 | لینک  | 

شعرم میان راه

یادم نیست

شروع اش از کدام خیابان

از کدام پله

و از پهلوی کدامین کوجه رد می شدیم

چیزی توی سرم گیح می خورد

وهمه ی آن قصه

اگر بود

داستانی می شد

و من هنوز

شب های ماه ام را

نمی دانم

کدامین خلیفه

در خواب هایش

تمام می بیند

و اگر برادرم نبود

و آن طرف تر

طرقه ای نتقانده بود

حالا من باید

زیر سم اسب های واتیکان

له می شدم

بگو تقویم مرا

خدایان «سان سالوادر»

چگونه رقم می زنند

هر چند سال یک بار

چاقویی

توی شکم زمین می چرخانند

خدا کند

نوکش

از ناف قم

این خواهر زاده ی قشنگ و گنگ

بیرون نزده باشد

آن که می ماند هیچ

خدای من

این آیه ها عذابم می دهد

این جشن های پی در پی

برای شکوهی که نداشتی!

 

                          ***
نوشته شده توسط مبارک نصیری در ساعت 20:4 | لینک  |