پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385
خدا را
بی خود بزرگش نکنیم
مردم خودشان
باید
ایمان بیاورند
توی شکم ماهی
پیغمبری
الکی
قایم شده بود!
***
نوشته شده توسط مبارک نصیری در ساعت 11:17 | لینک
|
جمعه بیست و یکم مهر 1385
شعرم میان راه
یادم نیست
شروع اش از کدام خیابان
از کدام پله
و از پهلوی کدامین کوجه رد می شدیم
چیزی توی سرم گیح می خورد
وهمه ی آن قصه
اگر بود
داستانی می شد
و من هنوز
شب های ماه ام را
نمی دانم
کدامین خلیفه
در خواب هایش
تمام می بیند
و اگر برادرم نبود
و آن طرف تر
طرقه ای نتقانده بود
حالا من باید
زیر سم اسب های واتیکان
له می شدم
بگو تقویم مرا
خدایان «سان سالوادر»
چگونه رقم می زنند
هر چند سال یک بار
چاقویی
توی شکم زمین می چرخانند
خدا کند
نوکش
از ناف قم
این خواهر زاده ی قشنگ و گنگ
بیرون نزده باشد
آن که می ماند هیچ
خدای من
این آیه ها عذابم می دهد
این جشن های پی در پی
برای شکوهی که نداشتی!
نوشته شده توسط مبارک نصیری در ساعت 20:4 | لینک
|
