حالم را گرفت
مردك
چقدرسوادش زياد شده بود
آدم ها را مي دانست
كتاب هايشان را
و شروع كرد
به نصيحت
و هي دلش مي خواست بگويد
تو ازاين شهر برو
تا من
يك زير زميني
زير خانه ي تو درست كنم
نكند
بابا
يك شب
پول هايش
بشود بليارد
آدم
چاقو را
فقط
توي جيب قصاب ها نمي بيند
اداي مارسل پروست در مي آورد
شلوار تنگ مي پوشد
و جوراب بلند
و هي
داستان هايش را
مي برد
تو كشور هاي اسكانديناوي
و فكر مي كند
همه
با گياه طبيعي
مي توانند
سرفه هايشان را
تسكين بدهند
دو سه وراج ديگر
با خودش آورده باربري
مثل چرندياتي كه من
مي پذم
امروز
آش قلم كاري
براي حميدي شيرازي
بابا
گذشت
امروز نمي توانيم بگوييم
فروغ از شاملو بهتر نيست
اصلا
از كجا
اين كتاب هارا
بريزند توي سطل آشغال
ببرند
بريزند
توي سر آدم هايي
كه خيال مي كنند
خدا را
براي عهد بوق درستش كرده اند
چقدرگولمان زدند
وقتي مي روي
چند كتاب ديگر
توي دانشگاه
نشانت مي دهند
و تو
خيال مي كني
همه عوامند
داري برايشان
چوب يك سر كج درست مي كني
بسكتبال
زياد بازي خوبي
از آب درنمي آيد
***
که ترانه های من در آن نهفته است
برایش الفبایی خواهم ساخت
خط به خط
سطر به سطر
رنج هایم را بنویسد
الفبایی
تا تو را
از این
خرچنگ قرباغه ی نازا
برهاند
خاطرات من
هیچ گاه
به نوشته هایم نمی برد!
***
