درختی می میرد
سایه اش کجا می رود؟
دو پرنده
روی شاخه ای
بعد ها
از هم می پرسیدند!
***
تو را
با ردای کودکی
به رود خانه می برم
دستان کوچک تو
به لیزی تن ماهیان شناور است
هم بازی ها
تو را
از خانه
دور می کنند
آفتاب
ساعت شماطه دارش را
می آورد پایین
هنوز
به خانه نرسیده ای
زنی
با مهربانی وترس هایش
آمده بود
«این خرچنگ را
من
آن پایین
پیدایش کردم»
این روز ها
گریزگاهی می جویم
رودخانه ای
تا دست های چرک تو را
در آن بشویم
بگو زود بر می گردم!
***
بی خوابی آدم را کلافه می کند
همیشه یک نگرانی بی معنی در پی اش هست.
نکند مریض شده ام و خودم نمی دانم و شاید هم می دانم
و دلم نمی خواهد سراغش بروم.
سلامتی چیز مفید و دست و پا گیری ست و ترس ازدست دادن آن
کمتر از خود مریضی نیست.
دیشب چنین حالی داشتم و امروز هنوز اثرش از فشاری که بر پلک هایم
می آید،پیداست.
یک لیوان آب سرد از دست آن کسی که خودش باعث این همه
درد سر شده کافی ست که آن همه التهاب را بخواباند.
حالا من دلم نمی خواست نوشته ام سر ازجای نزدیکی دربیاورد.
زیاد نگران هم نیستم.همه ی ما به شکلی گاه با یک نامهربانی کوچک
عصبانی می شویم و دوباره برمی گردیم سرجای اولمان
وتازه خوشحال هم هستیم.
همین قدر راضی که به جان هم بیفتیم!
این روزها مردم لبنان درگیر جنگ با اسرائیل هستند.
زنان و بچه ها در کنار هم از خودشان دفاع می کنند.
اما ما نمی دانیم
شکست و پیروزی حاصل یک اتفاق ساده و کوچک است.
از یادمان می رود حقوق هم دیگر را رعایت کنیم!
این روز ها
خجالت می کشیدم این همه آدم می میرد
ولی من حرفی برای گفتن ندارم.
نکند من صهیونیزم هستم و خودم خبر ندارم، ایرانی ام و
از عرب خوشم نمی آید، نکند مسلمانم و هنوز آن کینه ی دیرینه
از دلم زدوده نشده است.
که من توی خانه ام نمی توانم قرار داشته باشم
آن وقت تو انتظار داری دست روی دست بگذارم
تا از زندگی ساقط شوم، نه من تو نیستم آقای نویسنده!
از آن روزی که مرد داشت به خودش نگاه می کرد تا امروز که چند روزی بیش نیست
مدت زیادی گذشته است
گاه زمان بیشتر از ان چیزی که فکر می کنیم دردسر آفرین است.همراه زمان مکان می آید
هر گاه من به کودکیم برگردم بی آن که بخواهم خیابانی عریض توی ذهنم پا می افتد
و مرا یکسره می برد مدرسه و پدرم مرا برده و خودش برگشته .
حالا این ادم کوچولو می رود و درس می خواند یک سال نه چند سال و دوره ی ابتدایی را هم
تمام می کند نوشتن این همه حرف
وقتی که هیچ چیز آن بخاطرت نیست چه فایده دارد حالا تو زور بزن و دو سه مسئله هم پیدا کن
ان چیزی که تو را به این روز انداخته تمام خوشی های تو را با خودش داره
حالا اگر پای صحبت یک آدم با تجربه و درس خوانده بنشینی همه را کشک حساب می کند
آیا تو حاضری یک ذره از آن احساساتت را کنار بگذاری یا اگر از تو سوال بشه اگر دوباره بچه می شدی
چه راهی انتخاب می کردی آیا دلت نمی خواد همان راهی که توی خاطراتت داری دوباره طی کنی
اصلا از کجا معلوم این زندگی آن قدرها هم بیرزد که حالا بخواهی عوضش کنی
من کاری به این مرد ندارم ولی دوران بیوگرافی گذشته است حالا دیگر کسی نمی تواند خط عمودی بکشد
دوست دارم بچرخم ، بچرخم ، بچرخم آن گونه که کودکی ها دستمالی بچشم هایم می بستند
باید کسی را که به پشتم زده پیدایش می کردم کی بود ؟
و آن صدا که پاسخت می داد توی همه ی صداها اکو می شد و تو دست می بردی و توی آن همه آدم
پیدایش می کردی
همه ی آن چیزهایی که یادمان می دهند خیلی کمتر از آن چیزهایی ست که خودمان بلدیم
***
دارم می نویسم
فکر می کنم
ونگاهم را
روی دیواری می افکنم
که بالا آمده
سنگ روی سنگ
که مرا جدا می کند
از آدم هایی
که مرا از آنها جدا می کند
- بفرمایید
خوب نیست
دم در خوب نیست-
نه
گفتم می آیی
با هم برویم گشتی بزنیم
ماشین با من هست
- خوب بفرما
دم در خوب نیست -
در نیمه باز
و من بر می گردم
دنبال شانه ای
که موهایم آن قدر آشفته ام نکند
- حالا می آمدی
چایی چیزی ...
و در را می بندم
دیوار خانه ی من تمام می شود
***
پرده ها پنجره ها را می بندد و نمی گذارد آفتاب چشم را بیازارد.
پا روی صندلی می گذارد مردی که می خواهد به زندگی اش نگاهی بیفکند.
یک خانه-می ترسد نکند به جای رهن ببرندش-یک اتاق بزرگ برای او
و گاه دوستانی که سر می زنند یک رایانه دو صندلی..
مرد بر می گردد رایانه را خاموش می کند تا صدای پنکه ای که درونش هی می چرخد
آرام بگیرد و سعی می کند به اطرافش چنان بنگرد که هست و هیچ غم و اندوهی به
خود راه ندهد.و فکر می کند اگر چه به هیچ نرسیدم اما خوشحالم که توانایی ام را
به کار بردم و من همین ام که هستم.
دلم به دنیا خوش کرده ام و اگر گله ای هم از او دارم این است که می توانست
خودش را بهتر نشانم بدهد.
گاه فکر می کنم اگر جای دیگری بودم یعنی توی کشوری که دوست می داشتم
لااقل می رفتم شاید بهتر از این جا بود اما آدم توی تنهایی دیگران جایی برای حرف هایش ندارد
یک رشته ای تو رابه سرزمین و مردم ات گره می زند.
نفس که می کشی
حس می کنی آدم های اطرافت در این نفس با تو شریک اند.یک جوری مال هم هستیم.
با این همه من هم دلم می خواهد حس کنم آن رگ و خونی که از من جدا شده
ودرجای دیگری به زندگی اش ادامه می دهد آیا می توانم او را ببینم واز او بپرسم
زندگی ات را چگونه می گذرانی؟
آیا سرزمین توهم مثل سرزمین من گرم و سوزان است؟ زنان و دختران تو
آیا به زیبایی مردمان کشورم هستند؟
آیا شما می دانید ما صبح ها چای شیرین با نان صبحانه می خوریم؟
شما هم گرسنه هایتان شبیه مادل به دنیای اطرافیانتان داده اند
و نمی توانند از این جا جم بخورند چه چیزی کانون شما را به هم متصل می کند
فرهنگ در آن جامعه چه مفهومی دارد؟
مرد خسته شد و پاهایش را از روی صندلی آورد پایین
یعنی کمی خون در رگ هایش جاری بشود
ما عادت نکرده ایم روی مبل بنشینیم پا روی پا بیندازیم
هنوز فکر می کنیم کسی مواظب ماست!
***
گاهی به جای شعر دلم می خواهد نوشته هایی هم داشته باشم
شعر هایم از من فاصله گرفته اند این طور فکر می کنم!
به هیچ فکر نمی کنم
زمین
خودش را عقب می کشد
دست هایت را پیشانیت بکش
روی قلبت
روی زانوهایی که سست شده است
راه می افتی
می روی
از کوه بالا
می آیی
ومی گریزی از مرگ
قشنگ شده است
یک روز دیگر هم ماندیم
حالا
بگذریم
تو آن را از من گرفتی
چقدر می خواهی پس اش بدهی
تو هم
خوب
از این خیابان
نمی توانی عبور کنی
دستت را بگذار روی قلبت
این روز ها
چند شکم
دستت را
بگذار روی شکم ات
این روز ها
چند بار
خالی اش کرده ای
بیا برو
بگذار
یک روز
تو هم خوب
از خواب
بیدار بشوی
چقدر بدهم
تا تو پس ام بدهی
زندگی مال همه نبود
دستت را
بگذار ری قلبت
نه
من مرتاض نیستم
چیزی می خواهم بگویم
گوش هایت
سنگین
ها
با توام
سنگین شده است!
***
