چشم هایت را ببند
آن کوچه
از این سنگ سخت می گذشت
...
تو برو
من
از پس پشت می آییم
می رسیم
به مدرسه
...
توی دفتر سال اول
رفوزه می شوم
برمی گردم
سال بعد
...
تو که آن ریاضیدان نیستی
که کشف کرد
بمب اتم
توی هیروشیما
وبعد
پشیمان شد
وهی
سیگاردود می کرد
...
خوب یادم هست
عاشق شدی
به دختری
بماند
نرسیدی
واگرمی شد
حالا زیرخاک بود
بیچاره
زن
...
چشم هایت را ببند
این
صبح زود
ناشتا
دعوا راه می اندازی که چی؟
چند...(نقطه)
خط
***
مترسک
سرش پایین
مزرعه
روی زمین
گنجشکان
در دور دست می ترسند
فصل بعد...
سوخته
رنگ پریده
بی تن پوشی
از پارچه های رنگارنگ
وکهنه
...
گنجشکان
برمی گردند
مترسک
می میرد
...
قصل بعد
تنها
تنهای تنهایی
تو هلفدونی
قرضای مردم و
باید پس بدی
اون دنیا هم
شبیه همین
خراب شده ی خودمونه
وقتی
آدم
دستش نمی رسه
باید
فکری برای باوراش بکنه
تو خیال می کنی
این کتابا رو
از رو دست کی نوشتن
کدوم خدا
بنده ی خودش و
تو برزخ
رها می کنه
به امید کی
اینا
فکرای من و توئه
حالا تو شدی
آمریکای لاتین
اینا رو
برای کی
می خوای ترحمه بکنی
سرت و
بذار زمین
رو وبلاگت می گم
سرت و
بذار
ز
می
ن !
***
«بد نمی شد اگر پشت این ماشین تحریر می مردم...»( چالزبوکوفسکی)
زمین
چرخید
چرخید
و سرد شد،
آب ها، نفس کشیده
بردامنش فرود آمدند
و گیاهان
به انبوه ستارگان
قشنگش کردند
جانوران
به دریا ها
به حلقه های گمشده درآمدند
تنهایی ام به هم می خورد
...
ما
همیشه
برای چیزی
دنبالش
جای دیگری می گردیم!
من به دنیا می آیم
وفکر می کنم
بچه ها
همه
شبیه هم
زاده می شوند
-درقنداقی
به طنابی بسته
وپستانی بر دهان
که گریه های مرا می خواباند-
فریاد های من از گرسنگی نبود!
تو را
به دنیا می آورم
در سالی که سی از آن گذشته است
سالی که شعر زاده شد
سال نیما
سال چپ
سال آیین های خداگریز
سال وطن!
در دور دست
آهن های کج
به شمشیر های تیزبدل می شود
آه خدای من
نکند
دوباره حمله شده است!
حالا
تو مسیح
مهربان
با صلیب خویش
می خواهی به دارم بکشی!
من
خوب یا بد
به نی لبک آن چوپان غار نشین
عادت کرده ام
وفکر نمی کنم
اگر« داود »من
در سرزمین تو به دنیا می آمد
این آیه ها
گاهی جنین سخت
گاهی نه مهربان
تو
شاید هم نه
حالا می دانم
مادر
چرا چنین
سخت
مرا به دنیا آورد!
***
بدانم
کجا ایستاده ام
اه ای رفیق
بر من فروبریز
ناسروده های خودم
خوابم نمی برد!
