شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385
شعر من
حالا
برای تو شعر نمی شود!
من
آن نیستم
که بایستم!
حتی
برای آن خدای شرم
چیزی نگفته ام!
ازدست من
بر نمی آید هیچ!
مهره ای بینداز
ببر
با صله های شبانه
برگردنش بپیچ!
یک روز
برای دختران سرودند
برای لبانشان
ماتیک و خون!
و «بامداد»تاخت برایشان
اما سرود
در حماسه ای بزرگ
خون رگانشان!
امروز...
راستی یادم رفت
تو که خدا نیستی
پس این همه
«دلقکان
دریوزگان
...
هی!
شاعر!
هی!»
***
نوشته شده توسط مبارک نصیری در ساعت 16:52 | لینک
|