و هرچه مي خوانم
نمي دانم
به آن سپاهي گمنام ميانديشم
اسبش را مي بخشد
و خود
از هراس آن هجوم وهم انگيز
نمي ترسد!
ستمگر مهربان
به انبوه سپاه اش مينگرد:
صد سال ديگر
هيچ يك از اين آدمها
نيستند!
دلم براي درهاي تنگ ميشود
كه راه را
بر اسكندر بسته است!
آه
آريو برزن
سرزمين من
كتاب گمشدهاي ست
با دستهاي آن فراري خسته
نوشته شده است!
شيطان
شبي در خوابهاي سنگينم
از تو انتقام خواهد گرفت
خانه ي عنكبوتي اش را
به هم ريختهام!
به خاطر اين درهها
به خاطر اين دشتها
و طلايي كه سياه
ميان سنگهاي سپيد تو آرميدهاست
به سراغم خواهند آمد!
اين كوهها
اين قلههاي سربه فلك كشيده
عاصيام ميكند!
مسافري كه از ديار من گريخت
اشكهايش را شست:
هيچ جاي عالم
براي آدم
خانه نميشود!
بهار
با دامنههاي سبز
با دشتههاي فراخ ميآيد
سبزهها را
اين بار خودم
با دستهاي خودم
گره خواهم زد!
مسافري كه رفته بود
باز آمد
مسافري كه گريهاش ميآمد!
استخوان هایم را
لای گوشت های تنم
بچسبانید
مرا
با بردگان
- دست نخورده -
به گور های ثلاثه
بیاورید
در حسرت به زندگی
زیر خروار ها طلا
با خدایان زمینی
به گور خواهیم رفت
بردارید
بخوانید
لای این کتاب ها
ببینید
نام شما آورده نشده است ؟
«جهان های گم شده
مرا به جهانی دیگر برد»۱
با دست های خودمان
سنگ روی سنگ
گنبد هایی
به باور آرزو هایمان
می سازیم!
***
۱منیرو روانی پور...........(ماهنامه ی فر هنگی هنری .کلک.دهباشی.شماره 3 صفحه ی170 )
ریزشان کرده اند
و چشم ها کوچک
من آن نیستم که بوده ام
واین هم که هستم نخواهم ماند
دو باره حرف های تکراری
دوباره قسمت های دروغین:
صمد را غرقش کردند
کاسترو پیروز شد
چه گوارا مرد!
یک بار هم شده
بنشینیم
روی یک سفره
از حرف های هم بدمان نیاید؟
پیر عینکی
هنوز دلش می خواهد
برگردد مسکو !
پایتخت لهستان ورشو نیست
وخیلی چیز های دیگر!
دلم برای سیاهکل
برای خسرو....
من هم اسم پسرم را کیوان گذاشتم!
و بعد ها
دیدی
عرصه چقدر تنگ شده بود
پیر مرد
حتی
شبیه آن دژخیم با وفا هم به چشم نمی آمد!
آدم
برای ماندن
خودش را کنف نمی کند!
من عوض نشده ام
یا چیزی توی دلم خریده باشندش
یا این که پیر شده ام
از خدا می تر سم!
خط های این کتاب
چقدر ریز شده است
و چشم های من...
دلم می خواهد
بر گردم به همان روز های اولم
من که نیستم
شما را به کی قسم بدهم
دنیا خیلی عوض شده است!
