کسی مرا نخواند
آن دخترک گولم زد
-آدم ترین آدم ها
حی
پیامبران کوچک خدا هم
از تو می ترسند-
یک بار کولش کردم
و این فریبی ست
که دیگران به آن نمی خندند
می دانم هستی
در هر کتاب
هر کوچه
در سبزه های آن بهار
تو آن گناه اول من
در ابتدای زندگی ام چه می کنی
-گندمگون فریب دهنده ای که تو بودی-
اگر نمی گریختی
و اگر نمی کشتمت
عشق
در دامنه های این دیار می مرد
کسی تو را ندید
کسی مرا نخواند
چشمهاي ست
آب از آن برميدارند
قبيلهاي كه «صالح»
پيامبرشان شدهاست!
اشتري
با گردني فراز
يك روز
آب چشمه
كم اش است!
بر ميدارم خنجري
و پي مي كنم
پاهايِ اين بلند- حيوان
كه معجزهاش پيدا نيست
صاعقهاي ميبارد!
حالا
بگو
اين خانه ها برخيزند
آن آدمها برگردند
نفرين
چطور دلت ميآيد!
هم دست كدامين خدا شده بودي
هنوز
كه هنوز است
بر سرم آوار ميبارد!
تعصب خاصی ندارم. گاه غرب را تا حد یک دوست میپرستم و گاه بر آن میتازم همچنین با فرهنگ خودم چنین برخوردی دارم.
اینبار دلم برای خودم گرفته است برای سرزمین باورهایم، برای عاشورا ، برای حسین !
این نوشته و این شعر اگر چه ویرایشی به حد حوصله نیافت تقدیم می کنم به مریم در هیچستان!
بچهها نمیدانند
حتی نمیدانند
زمین از کدام سمت میچرخد
ما
بزرگ شده بودیم
و میدانستیم
زمین بیآنکه بچرخانندش
میچرخد
و خدا
- این طبیعت زیبا -
ما را
به دنیا آورده بود
و آنقدر
که گالیله را میشناختیم
خودمان را نه
حتی برای برونو
اشک ریختیم
و یادمان رفته بود
در همین نزدیکی
چقدر
آدم کشته شده بود
من و تو
به فاصلهی اندیشههایمان
از هم دوریم
تو
با کتاب هایت
مرا از خانهام راندی
و فکر میکردی
آدمهای سرزمین من
چیزی کم دارند
و آنگاه
که از بزرگترین مردان قبیلهات
پرسیدم
آزادی را چگونه به دست بیاورم؟
گفتی
زیبا ترین روزها
قشنگ ترین آدمها را داری
گفتم کدام روز؟
-عاشورا
کدام مرد؟
-شبیه ترین به آدم هایی که آیه های خدا را
برایتان به ارمغان میآورد
سرم را زمین گذاشتم
و به تنهایی این سالها گریستم!
آسمان
خورشید!
دریا
آهن
کشتی!
کاش می پرسیدم
از این همه آدم
خسته نشده اید؟
