آب ها و ماهی ها
درختان و میوه هایش
کمان و بازو
-جانورانی که من و برادرانم شکار می کردیم-
آتش و کوه
تا سرازیر می شدیم
گاه می شد
هیچ کدام بر نمی گشتیم!
ببر
تا دوباره نقش بر کشم
بر سقف غار
بر دیوارهای اجاق هستی بحش
با تیر و کمان
با آهوان رمیده
تا سوی من آیند!
امروز
در حانه چنان زندانی
تا دشمنان حویش را
به قلم بکشم!
زورم نمی رسد
آه این صدا
صدای شعر است
فریاد خفته ی یک عمر
تا کرانه های خلیج!
نقش هایی که بر سنگ ها می کشیدند،
صدف های دریایی
که گردن آویز دخترانشان می شد
و آن همه فراوانی
- انبوه درختان
و میوه های رسیده -
بهشت گمشده ی پیام آورانی ست
که از پیش خدای آرزوهایشان برمی گردند!
چه جمله ی طویلی
اصلا بگو
این ها همه اش هیچ !
از دور
به قصرهاي با شكويي ميمانند
خانه هايي كه –
در پايههاي اين كوه
فرود
آمده اند!
- « ده درويش
در گليمي بخسبند
و دو پادشاه
در اقليمي نگنجند»-
خانه هايي كه –
پشت بام يكي
حياط خانهي ديگري شده است !
آدم هایی شبیه تو
اما
در خیابان راه می روند
یا تو
یا من
یکی از ما
اشتباه می کند!
هروقت
می خواهم چیزی بنویسم
دانسته هایم
گاه
به درد هیچ کس نمی خورد!
در زندگی
آهنگ هایی ست
فراموش شده
در گاهواره ی لالایی!
وقتی بزرگ شدی
آن را از تو می گیرند !
سمفونی غریبی ست
زنی
سال ها پیش
آن را برای تو نواخته است !
***
دست در دستان پسرک
زمان آبستن نیرنگ !
مسافری نا خوانده
او را با خود می برد
زن
هنوز که هنوز است
بر نمی گردد
چند سال بعد ...
چشم در چشمان مرد
دست در دستان زن
این بار
هر دو به او می خندند
زمان
اما
آبستن نیرنگ!
مرگ
به سراغ تو خواهد آمد
بد فرجام
آن که بر تو نگریند
و خوش نام
آن که فرشته ها با او بخندند
این را
یش از این
من نه
خدایان شعر می گفتند
باورمندانِ آیینِ نیک اندیش !
تقدیم به« امید صباغ نو» به خاطر محبتشان!
گوشی را بر می دارم
خودش است ؛ امید
بگو
سپید گوی کوچه آمد و
غزلی نوشت
تو آذری
من کرد
چه سرنوشت عجیبی
این کلمه ها
چه خوب به هم می آیند
وقتی به « من» نه
به « ما » خوب نگاه کنیم !
شعرهایم را می خوانند
می نویسند؛ می بویند
مرا شاعر می دانند
شاعر بیا
شاعر برو
شاعر
این کوله پشتی ات را باز کن
ببین
امروز برایمان چه آوردی ؟
شاعر
یکی مرده
برایش شعری بگو!
و کوه
همچنان
با صخره هایش
سخت ایستاده
وبارها
شاید از پرتگاه
از این پرتگاه
می خواستم
خودم را
بیفتم پایین
همیشه دستی
دستی مرا میان زمین
واین آشنا_- که گریزی از آن نیست
نگاه می دارد
یک روز
می بینی می افتم
و کتابهایم
همین طور روی زمین
کلمه به کلمه
سراغم می آیید
ومن در آن پایین
آن پایینِ پایین
که حتی
نمی توان زمین بخوا نیدش
...
آه
در یوزگان این روز های شرم آگین
سراغ کسی می گیرم
کسی که مثل هیچ کس نیست
پی فروغ می گردم
بامداد
وآن مهر آیین
و شما چه فکر می کنید
اگر زندگی ام شعر نمی شد
خودم را
این قدر بالا می بردم
می زدم زمین؟
و یا صدا می شدم
شبیه جان کندن پناهی؟
راستی
راستش را بخوا هی
آدم با این شناسنامه ی طویل
خوب است
دلش به شماره ی چند
خوش کرده باشد!
پاییز وزمستانی در راه است
حتما فکر می کنید
من دارم از گرسنگی می میرم
نه این طور نیست
همین!
