تبليغاتX
پیامبر مهر
شعر و گاهی نثر

مرگ

معنی نداشت

اگر زندگی نبود

و آدم اگر نمی گریخت

و حوا

اگر تو را به دنیا نمی آورد

کوه

دره

تفنگ

ایل

اگر صدای دلنشین زیستن نمی شنید!

نوشته شده توسط مبارک نصیری در ساعت 18:23 | لینک  | 

 

                                 «به دوستم رحمتی »

زیبا و خوش خیال

در بازی کو دکانه

گرم رفتن و ماندن

و یک باره گریختن

پا به پای کودکی ات

سال ها دویده ام

چه دلخراش است

«مونا»

اگر به تو نیندیشم!

                             ***

نوشته شده توسط مبارک نصیری در ساعت 10:52 | لینک  | 

شب است ، شب

باران

مي بارد بر بام خانه

چق

چق

چق!

راستي تو خود

باران را ديذي

چگونه بود شكلش

اين مهربان

كه سر ميزند

به هر خانه

تق

تق

تق

           ***

نوشته شده توسط مبارک نصیری در ساعت 18:51 | لینک  | 

موی سپید

می ریزد بر چهره ی تنم

تک،تک

بر می دارم این نشانه ها

این هم یکی

دوباره ریخت

این برف

 سپید می کند

                        پیراهنم !

 

                 ***

نوشته شده توسط مبارک نصیری در ساعت 16:36 | لینک  | 

آه یعقوب

کنعان به خاطره های تو زنده است

وای راحیل

چه کسی زیباترین پسر چاه را

به دنیا می آورد!

                            ***

نوشته شده توسط مبارک نصیری در ساعت 16:59 | لینک  | 

                                                         « به یاد خرمشهر»

 

بگذار

آبشخورما

همین چشمه باشد

داستانِ آدم، رفتن نیست

درمداری چرخیدن است

خط- نوشته هایی دور افتاده

از ذهنی غریب

همسایه یِ جاده به جاده یِ تو

به بهانه یِ مردی که در تو می گریست!

خلوت شط

هرم فصلِ خرما!

دخترِ قشنگ

برادرم عاشقت شده بود!

با نخل هایِ بلند

وشطی که قایق ها را

با خودش به آن طرفِ رودخانه می برد

کهنگی پاها

دست های خالی

سبدهایِ پر از رطب

این ها کارگرانی هستند

که بار خالی می کنند

بار پنبه

وبوقِ سرکشِ کشتی ها در دور دست

و تو شاد از پولی هایی که

درجیب های کوچکت قایم می کردی!

من و برادرم برگشتیم

تو ماندی و

آدم هایت

بانخل های بلند!

می گویند

هرچند سال یک بار

غارتت می کنند

یادت هست

دوباره پست آوردند؟

آمدم

جاده به جاده ی ِ تو

به بهانه ی زنی که در تو می گریست!

                      ***

 

 

 

 

نوشته شده توسط مبارک نصیری در ساعت 11:42 | لینک  | 

 

کهنه شده

شعر پدران من

با قافیه های سنگین

پشت شبی طولانی

نقاشان می گریزند،

پیکر تراشان

هیچ آوازی از لحنی داوودی

بر نمی آید

دلقکان

خط نویسان

آیه های فرسوده ی خدایانشان را

بر سنگ های یخی می نویسند

زمین

از شبی که تو را به دنیا می آورد

می ترسد

تو

خود

خدایی تازه

بر سنگ

بر شاخه

بر رود

شبیه من

شاعری

که سال ها 

پس پشت شبی طولانی

به دنیا می آید!

               ***

نوشته شده توسط مبارک نصیری در ساعت 20:4 | لینک  | 

گاه

بايد

غمگين ترين ترانه هايت را بسرايي

در مرگ شبانه ي يك گناه

تن بلورين تو

در آغوش اين مرد

چه مي كند

گناه را

دو باره

 نگاه كردن

شيوه ي كدامين

شيطان نابخردي ست

بر ناداني تو گريه مي كنم

برهنوزخودم

بر كاغذ پاره هاي اين ديار

كه بجاي گرسنگي

كوس رسوايي تو مي زند

 

                      ***

نوشته شده توسط مبارک نصیری در ساعت 19:1 | لینک  | 

مانده

میان اتاقی

با در های بسته

پرنده ای که از نادانی

به این جا پناه آورده بود !

                       ***

نوشته شده توسط مبارک نصیری در ساعت 7:9 | لینک  | 

 

با خون قلم

آبی نوشتم

دوستت دارم

سرش را بلند کرد و گفت:

شوخی نکن

من هم

دلم برای تو تنگ شده بود

ما هیچ وقت

حرف هایمان را

برای دیگران نمی زنیم

وقتی حرفی نمیزنی

آن را روی کاغذز

قایمش می کنی

 

                     ***

نوشته شده توسط مبارک نصیری در ساعت 16:48 | لینک  |